آسمانیان؛ نوشته هایی از سروش آسمان
لالا لالا، گل پونه
گاو لطافت یونجه را از بر می کند و ما؟!
بسان سبزه ای شاداب به پای او روییدم،
سرانجام آدمی جز این است؟
شبی رفتم به میخانه
ای قاصدک چه می شود؟
به تازیانه دادم من آن رسم مست را
صدای ساکت یک سنگ با من
آمدیم چون چکاوک ما را سخن نبود
در پرده سخن باید، تا ندرد پرده سخن
بالم به دست دامی، پرخون شد و نگفتم
نیمه بسمل گفتمی عاشق منم
یک سینه سرخ ساکت
بگفتا یار به دستت هست یکی باده
یک عمر بخفتیم در خانه ی کی گفتن
بارالهی دارمی من زورقی در سینه جان
مردم دیده ی ما کان به دروغ لب نگشود
ای دل بزن که جان خواست، بی تابیت مبارک
پروانه ای خود را بر شعله ی شمعی بزد
پرستو را به بند هرگز ندیدن
میله ها خسته شده اند
آسمان هم پر ز اشک است
می خندید و می خرامید و می خواند
بیا تا نرفتم از یاد