آسمانیان؛ نوشته هایی از سروش آسمان
یکی بود، یکی نبود
ای دل بزن که جان خواست، بی تابیت مبارک
پروانه ای خود را بر شعله ی شمعی بزد
پرستو را به بند هرگز ندیدن
میله ها خسته شده اند
آسمان هم پر ز اشک است
می خندید و می خرامید و می خواند
بیا تا نرفتم از یاد