داستانک

چهارچوب

تنها در اتاق به قاب عکسی که پشت و رو به دیوار آویخته شده بود نگاه می کرد

و در ضمیر آن زیبایی را حس می نمود.

ناگهان درب بسته شد و چهارچوب را به خود آورد،

چه بسیار کسان که در او وارد شدند، از او گذشتند ولی در او نماندند.

هیچ چیز در سینه اش نماند جز یک چیز؛

یک درب بسته !

Leave a Reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *