<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	>

<channel>
	<title>آسمانیان</title>
	<atom:link href="http://asemanian.com/fa/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://asemanian.org/fa</link>
	<description>گروه فرهنگی آسمانیان ، در سال84 وارد این عرصه تبلیغی گردید و با مشاهده وضعیت فرهنگی و ارتباط چهره به چهره با جوانان نقاط ضعف و انتقاداتی را که به مبلغین وارد می شد مطالعه و به این نتیجه رسید که در این میان حلقه اتصال بین روحانیون و جوانان به دلیل عوض شدن زبان جوان و فرهنگ نسل سوم کمرنگ گردیده است.  …و این شد که با اجرای رهنمود های آقا به عنوان سر سلسله دار ورود به عرصه های نوین فرهنگی و معنوی و با جستجوی حلقات گم شده، سایت آسمانیان از سال 85 تاسیس و به کانونی برای گفتمان دینی جوانان تبدیل گردید.</description>
	<pubDate>Sat, 06 Mar 2010 14:51:31 +0000</pubDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=2.6.2</generator>
	<language>en</language>
			<item>
		<title>خدا کند که بیایی&#8230;</title>
		<link>http://asemanian.org/fa/archives/1228.htm</link>
		<comments>http://asemanian.org/fa/archives/1228.htm#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 06 Mar 2010 04:40:40 +0000</pubDate>
		<dc:creator>yare1</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[فوتوبلاگ]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asemanian.org/fa/?p=1228</guid>
		<description><![CDATA[
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;"><a href="http://asemanian.org/fa/wp-content/uploads/2010/03/ya_abasaleh_20091209_1241270475.jpg" target="_blank"><img class="size-medium wp-image-1227 aligncenter" title="ya_abasaleh_20091209_1241270475" src="http://asemanian.org/fa/wp-content/uploads/2010/03/ya_abasaleh_20091209_1241270475-300x225.jpg" alt="" width="246" height="184" /></a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asemanian.org/fa/archives/1228.htm/feed</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>شهدا را به خاک نسپاریم</title>
		<link>http://asemanian.org/fa/archives/1224.htm</link>
		<comments>http://asemanian.org/fa/archives/1224.htm#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 06 Mar 2010 04:32:44 +0000</pubDate>
		<dc:creator>yare1</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[صفحه اصلی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asemanian.org/fa/?p=1224</guid>
		<description><![CDATA[بعضی‌ها فکر می‌کنند اگر ظاهرشان را شبیه شهدا کنند، کار تمام است. نه، باید مانند شهدا زندگی کرد. شهید علیرضا موحدی دانش می‌گوید: «شهید عزادار نمی‌خواهد، بلکه رهرو می‌خواهد» و شهید همت می‌گوید: «شهدا را به خاک نسپارید، بلکه به یاد بسپارید».
چه خوب می‌گفت شهید زین‌الدین: «اگر من و تو از این صحنه دفاع از [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><a href="http://asemanian.org/fa/wp-content/uploads/2010/03/tasbih.jpg"><img class="size-medium wp-image-1225 alignleft" title="tasbih" src="http://asemanian.org/fa/wp-content/uploads/2010/03/tasbih-168x300.jpg" alt="" width="200" height="358" /></a>بعضی‌ها فکر می‌کنند اگر ظاهرشان را شبیه شهدا کنند، کار تمام است. نه، باید مانند شهدا زندگی کرد. شهید علیرضا موحدی دانش می‌گوید: «شهید عزادار نمی‌خواهد، بلکه رهرو می‌خواهد» و شهید همت می‌گوید: «شهدا را به خاک نسپارید، بلکه به یاد بسپارید».</p>
<p>چه خوب می‌گفت شهید زین‌الدین: «اگر من و تو از این صحنه دفاع از انقلاب عقب نشستیم، فردا در مقابل شهدا هیچ¬گونه جوابی نداریم». راستی به این فکر کرده‌ایم فردا چه جوابی به شهدا خواهیم داد؟</p>
<p>شهید مسعود ملاحسینی در وصیت¬نامه‌اش می‌گوید: «به شما و به همه دوستان توصیه می‌کنم در هر امری به سخنان حضرت امام مراجعه کنید! با سکوتش سکوت کنید و با اعتراضش، اعتراض، با تأییدش، تأیید و با تکذیبش تکذیب&#8230;». مادر شهیدی تعریف می‌کرد: فرزند شهیدش هنگامی که سخنان امام(ره) از تلویزیون پخش می‌شد، گوش می‌کرد و در یک برگه می‌نوشت و خودش را ملزم می‌دانست که به آن عمل کند.</p>
<p>سید مرتضی می‌گوید: «حزب‌الله اهل ولایت است و اهل ولایت بودن دشوار است؛ پایمردی می‌خواهد و وفاداری». رهبر عزیزمان هم گفته است: «تا ظلم در جهان هست، مبارزه هم هست، تا مبارزه هست، خط سرخ شهادت الهام‌بخش رهروان مکتب جهاد، مقاومت و شهادت است».</p>
<p>یاران، قدری فکر کنیم. ببینیم چه کرده‌ایم؟! به راستی چه شد؟! چرا ما از قافله عشق جا مانده‌ایم؟! چرا فکر می‌کنیم با یک قدم کوتاه برداشتن، توانسته‌ایم رسالت خود را به اتمام برسانیم؟! بیایید فکر کنیم که ایراد ما چیست؟ چرا جوابی که ما می‌گیریم، مثل پایان کار شهدا نیست؟ به راستی چرا؟!</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asemanian.org/fa/archives/1224.htm/feed</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>یَا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ارْجِعِی&#8230;</title>
		<link>http://asemanian.org/fa/archives/1219.htm</link>
		<comments>http://asemanian.org/fa/archives/1219.htm#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 27 Feb 2010 21:05:40 +0000</pubDate>
		<dc:creator>yare1</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[صفحه اصلی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asemanian.org/fa/?p=1219</guid>
		<description><![CDATA[با وجود هوای سوزان و داغ و روزهای طولانى، سید روزه بود. دم غروبی آمد و نشست پهلوی من. از شهدایی که می‌شناخت تعریف می‌کرد. چنان حسرت می‌خورد که توی دلم یه چیزی گلوله می‌شد. چشم‌هایمان را دوخته بودیم به خورشید که کم‌کم ناپدید می‌شد. سید حرف می‌زد و ما گوش می‌کردیم. از یک جایی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><strong>با وجود هوای سوزان و داغ و روزهای طولانى، سید روزه بود. دم غروبی آمد و نشست پهلوی من. از شهدایی که می‌شناخت <a href="http://asemanian.org/fa/wp-content/uploads/2010/02/5z24s46.jpg"><img class="size-medium wp-image-1220    alignleft" title="5z24s46" src="http://asemanian.org/fa/wp-content/uploads/2010/02/5z24s46-300x237.jpg" alt="" width="300" height="237" /></a>تعریف می‌کرد. چنان حسرت می‌خورد که توی دلم یه چیزی گلوله می‌شد. چشم‌هایمان را دوخته بودیم به خورشید که کم‌کم ناپدید می‌شد. سید حرف می‌زد و ما گوش می‌کردیم. از یک جایی به بعد دیگه حواسش نبود که با کی حرف می‌زنه، فقط حرفش رو می‌زد. صدای قرآن بلند شد. گفت: پاشیم، اذانه، بریم نماز. عمامه‌اش را گذاشت روی سرش. همین‌طور نگاهش می‌کردم. رفت از منبع آب وضو گرفت و یک پتو انداخت بغل خاکریز. آمد نزدیک من و گفت: من دو رکعت نماز می‌خونم تا بچه‌ها جمع شوند برای نماز جماعت. رفت که قامت ببندد، هنوز نگاهش می‌کردم که یک خمپاره شصت درست خورد رویش؛‌جلوی چشم من. تقریباً هیچ‌چیز ازش باقی نمانده بود. دویدیم طرفش، قرآن همراهش تکه پاره شده روی زمین افتاده بود. دست بردم یک تکه را برداشتم خواندم: «یَا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ارْجِعِی إِلَى رَبِّکِ &#8230;».</strong></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asemanian.org/fa/archives/1219.htm/feed</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>من پيامبر نيستم جوان &#8230;!</title>
		<link>http://asemanian.org/fa/archives/1212.htm</link>
		<comments>http://asemanian.org/fa/archives/1212.htm#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 18 Jan 2010 10:13:04 +0000</pubDate>
		<dc:creator>yare1</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[خودمانی]]></category>

		<category><![CDATA[صفحه اصلی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asemanian.org/fa/?p=1212</guid>
		<description><![CDATA[گفتم : لعنت بر شيطان لبخندي زد!
پرسيدم: «چرا مي خندي؟»
پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام مي گيرد»
پرسيدم: «مگر چه كرده ام؟»
گفت: «مرا لعنت مي كني در حالي كه هيچ بدي در حق تو نكرده ام»
با تعجب پرسيدم: «پس چرا زمين مي خورم؟!»
جواب داد: «نفس تو مانند اسبي است كه آن را رام نكرده اي.
نفس تو [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>گفتم : لعنت بر شيطان لبخندي زد!<img title="l12acauojug5p1o0ugla" src="http://asemanian.org/fa/wp-content/uploads/2010/01/l12acauojug5p1o0ugla-230x300.jpg" alt="" width="230" height="300" align="left" /><br />
پرسيدم: «چرا مي خندي؟»</p>
<p>پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام مي گيرد»</p>
<p>پرسيدم: «مگر چه كرده ام؟»</p>
<p>گفت: «مرا لعنت مي كني در حالي كه هيچ بدي در حق تو نكرده ام»</p>
<p>با تعجب پرسيدم: «پس چرا زمين مي خورم؟!»</p>
<p>جواب داد: «نفس تو مانند اسبي است كه آن را رام نكرده اي.</p>
<p>نفس تو هنوز وحشي است؛ تو را زمين مي زند.»</p>
<p>پرسيدم: «پس تو چه كاره اي؟»</p>
<p>پاسخ داد: «هر وقت سواري آموختي، براي رم دادن اسب تو خواهم آمد</p>
<p>؛ فعلاً برو سواري بياموز. در ضمن اين قدر مرا لعنت نكن!</p>
<p>گفتم: «پس حداقل به من بگو چگونه اسب نفسم را رام كنم؟»</p>
<p>در حاليكه دور مي شد گفت: «من پيامبر نيستم جوان &#8230;!</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asemanian.org/fa/archives/1212.htm/feed</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>جهان بینی آهنگر !</title>
		<link>http://asemanian.org/fa/archives/1205.htm</link>
		<comments>http://asemanian.org/fa/archives/1205.htm#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 29 Nov 2009 07:52:37 +0000</pubDate>
		<dc:creator>yare1</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[خودمانی]]></category>

		<category><![CDATA[صفحه اصلی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asemanian.com/fa/?p=1205</guid>
		<description><![CDATA[آهنگری پس از گذراندن جوانی پرشر و شور، تصمیم گرفت زندگیش را وقف خدا کند. سال‌ها با علاقه کار کرد، به دیگران نیکی کرد، اما با تمام پرهیزگاری، در زندگی‌اش چیزی درست به نظر نمی‌آمد. حتی مشکلاتش مدام بیش‌تر می‌شد.
یک روز عصر، دوستی که به دیدنش آمده بود و از وضعیت دشوارش مطلع شد، گفت: «واقعا [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">آهنگری پس از گذراندن جوانی پرشر و شور، تصمیم گرفت زندگیش را وقف خدا کند. سال‌ها با علاقه کار کرد، به دیگران نیکی کرد، اما با تمام <img class="alignleft" src="http://www.icdc.com/~marc1/myths-hephaestus.jpg" alt="" width="276" height="394" />پرهیزگاری، در زندگی‌اش چیزی درست به نظر نمی‌آمد. حتی مشکلاتش مدام بیش‌تر می‌شد.<br />
یک روز عصر، دوستی که به دیدنش آمده بود و از وضعیت دشوارش مطلع شد، گفت: «واقعا عجیب است. درست بعد از این که تصمیم گرفته‌ای مرد خداترسی بشوی، زندگی‌ات بدتر شده، نمی‌خواهم ایمانت را ضعیف کنم اما با وجود تمام تلاش‌هایت در مسیر روحانی، هیچ چیز بهتر نشده».<br />
آهنگر بلافاصله پاسخ نداد: او هم بارها همین فکر را کرده بود و نمی‌فهمید چه بر سر زندگی‌اش آمده.<br />
اما نمی‌خواست دوستش را بی‌پاسخ بگذارد، شروع کرد به حرف زدن و سرانجام پاسخی را که می‌خواست یافت. این پاسخ آهنگر بود:<br />
«در این کارگاه، فولاد خام برایم می‌آورند و باید از آن شمشیر بسازم. می‌دانی چه طور این کار را می‌کنم؟ اول تکه‌ی فولاد را به اندازه‌ی جهنم حرارت می‌دهم تا سرخ شود. بعد با بی‌رحمی، سنگین‌ترین پتک را بر می‌دارم و پشت سر هم به آن ضربه می‌زنم، تا این که فولاد، شکلی را بگیرد که می‌خواهم. بعد آن را در تشت آب سرد فرو می‌کنم، و تمام این کارگاه را بخار آب می‌گیرد، فولاد به خاطر این تغییر ناگهانی دما، ناله می‌کند و رنج می‌برد. باید این کار را آن قدر تکرار کنم تا به شمشیر مورد نظرم دست بیابم. یک بار کافی نیست».<br />
آهنگر مدتی سکوت کرد و ادامه داد:<br />
«گاهی فولادی که به دستم می‌رسد، نمی‌تواند تاب این عملیات را بیاورد. حرارت، ضربات پتک و آب سر، تمامش را ترک می‌اندازد. می‌دانم که این فولاد، هرگز تیغه‌ی شمشیر مناسبی در نخواهد آمد».<br />
باز مکث کرد و بعد ادامه داد:<br />
«می‌دانم که خدا دارد مرا در آتش رنج فرو می‌برد. ضربات پتکی را که زندگی بر من وارد کرده، پذیرفته‌ام، و گاهی به شدت احساس سرما می‌کنم. انگار فولادی باشم که از آبدیده شدن رنج می‌برد. اما تنها چیزی که می‌خواهم، این است : «خدای من، از کارت دست نکش، تا شکلی را که تو می‌خواهی، به خود بگیرم. با هر روشی که می‌پسندی، ادامه بده، هر مدت که لازم است، ادامه بده، اما هرگز مرا به کوه فولادهای بی فایده پرتاب نکن».</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asemanian.org/fa/archives/1205.htm/feed</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>درس زندگی</title>
		<link>http://asemanian.org/fa/archives/1203.htm</link>
		<comments>http://asemanian.org/fa/archives/1203.htm#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 29 Nov 2009 07:31:10 +0000</pubDate>
		<dc:creator>yare1</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[خودمانی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asemanian.com/fa/?p=1203</guid>
		<description><![CDATA[استادی درشروع کلاس درس ، لیوانی پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند.بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است ؟
شاگردان جواب دادند 50 گرم ، 100 گرم ، 150 گرم &#8230;&#8230;..
استاد گفت : من هم بدون وزن کردن ، نمی دانم دقیقا&#8221; وزنش چقدراست . [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: right;">استادی درشروع کلاس درس ، لیوانی پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند.بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر <img class="alignleft" src="http://people.rit.edu/andpph/photofile-c/splash-impact-8488.jpg" alt="" width="260" height="363" />است ؟</p>
<p style="text-align: right;">شاگردان جواب دادند 50 گرم ، 100 گرم ، 150 گرم &#8230;&#8230;..</p>
<p style="text-align: right;">استاد گفت : من هم بدون وزن کردن ، نمی دانم دقیقا&#8221; وزنش چقدراست . اما سوال من این است : اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم ، چه اتفاقی خواهد افتاد ؟</p>
<p style="text-align: right;">شاگردان گفتند : هیچ اتفاقی نمی افتد .</p>
<p style="text-align: right;">استاد پرسید :خوب ، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم ، چه اتفاقی می افتد ؟</p>
<p style="text-align: right;">یکی از شاگردان گفت : دست تان کم کم درد میگیرد.</p>
<p style="text-align: right;">حق با توست . حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه ؟</p>
<p style="text-align: right;">شاگرد دیگری جسارتا&#8221; گفت : دست تان بی حس می شود . عضلات به شدت تحت فشار قرار میگیرند و فلج می شوند . و مطمئنا&#8221; کارتان به بیمارستان خواهد کشید &#8230;&#8230;.</p>
<p style="text-align: right;">و همه شاگردان خندیدند .</p>
<p style="text-align: right;">استاد گفت : خیلی خوب است . ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییرکرده است ؟</p>
<p style="text-align: right;">شاگردان جواب دادند : نه</p>
<p style="text-align: right;">پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود ؟ درعوض من چه باید بکنم ؟</p>
<p style="text-align: right;">شاگردان گیج شدند . یکی از آنها گفت : لیوان را زمین بگذارید.</p>
<p style="text-align: right;">استاد گفت : دقیقا&#8221; مشکلات زندگی هم مثل همین است .</p>
<p style="text-align: right;">اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید اشکالی ندارد . اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید ، به درد خواهند آمد . اگر بیشتر از آن نگه شان دارید ، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود.</p>
<p style="text-align: right;">فکرکردن به مشکلات زندگی مهم است . اما مهم تر آن است که درپایان هر روز و پیش از خواب ، آنها را زمین بگذارید. به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرند .</p>
<p style="text-align: right;">هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هرمسئله و چالشی که برایتان پیش می آید ، برآیید!</p>
<p style="text-align: right;">پس همین الان لیوان هاتون رو زمین بذارید&#8230;&#8230;&#8230;.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asemanian.org/fa/archives/1203.htm/feed</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>قربانگاه عشق</title>
		<link>http://asemanian.org/fa/archives/1200.htm</link>
		<comments>http://asemanian.org/fa/archives/1200.htm#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 25 Nov 2009 23:09:27 +0000</pubDate>
		<dc:creator>yare1</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[صفحه اصلی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asemanian.com/fa/?p=1200</guid>
		<description><![CDATA[قلبت، از ایمان سرشار است و از مهر فرزندت. می‏ایستی؛ نفسی عمیق می‏کشی. زیر لب می‏گویی «ایاک نعبد».
پروردگارت، تو را انتخاب کرده تا برایش قربانی بیاوری.
دستت می‏لرزد؛ اما به خویش نهیب می‏زنی و شیطان را دور می‏کنی.
تقدیر تو را خداوند نوشته است؛ باید تمام ملائک زمین و آسمان را از اطاعت خویش به حیرت بیاندازی.
گام‏هایت [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">قلبت، از ایمان سرشار است و از مهر فرزندت. می‏ایستی؛ نفسی عمیق می‏کشی. زیر لب می‏گویی «ایاک نعبد».<img class="alignleft" src="http://www.goonagoon.org/IMAGES/_Subjects/gheychxzuiaiuclekghu.jpg" alt="" width="294" height="470" /><br />
پروردگارت، تو را انتخاب کرده تا برایش قربانی بیاوری.<br />
دستت می‏لرزد؛ اما به خویش نهیب می‏زنی و شیطان را دور می‏کنی.<br />
تقدیر تو را خداوند نوشته است؛ باید تمام ملائک زمین و آسمان را از اطاعت خویش به حیرت بیاندازی.<br />
گام‏هایت را محکم برمی‏داری. مبادا در عمل به تکلیفت سستی کنی! شیطان در وجودت ناله سر می‏دهد و مسیر، پر می‏شود از صدای نامبارک او؛ «نه&#8230;»!<br />
باید اول شیطان وجود خویش را قربانی کنی! باید اول بر این نفس وسوسه‏گر غالب شوی.<br />
دشنه یقین را می‏چرخانی و فریاد می‏زنی «لا حول ولا قوه الا بالله» و بر سینه سیاه شیطان می‏کوبی. به سوی قربانگاهت حرکت می‏کنی.<br />
قربانی‏ات چه معصومانه با تو می‏آید! آه، ابراهیم! چه اشتیاقی داشتی وقتی بعد از سال‏ها خدا به تو فرزندی داد؛ پیش از تولدش پی فرمان حق و به سوی اجرای امر حق رفتی و اینک، بعد از سال‏ها، همان دردانه را به قتلگاه می‏بری! می‏ایستی و چند لحظه چشمانت را می‏بندی. تصمیم خود را گرفته‏ای؛ مصمم‏تر از پیش، دست اسماعیل را می‏گیری و به سوی مسلخش می‏بری، بی‏آنکه حتی نگاهی به او کنی تا مبادا محبت‏اش از تکلیف بزرگی که داری بازت دارد. هنوز به چشمان فرزندت خیره نشده‏ای.<br />
شرم، از عرق‏های درشت پیشانی‏ات پیداست. صدای اسماعیل را می‏شنوی: «پدر، چشمانم را ببند.» نفسی راحت می‏کشی و او را به پشت می‏خوابانی تا چشمانش را نبینی.<br />
خدایا! این که با تو سخن می‏گوید، ابراهیم است؛ همو که سنگلاخ‏های شک و تردید را زیر گام‏های یقین خویش خرد کرد و جز عمل به دستور تو، به هیچ چیز نیاندیشید.<br />
خدایا! یگانه فرزندم را به دستور تو به قربانگاه آورده‏ام تا بگویم که تمام عالم را برای تو می‏خواهم و تمام دنیایم را به پای تو می‏ریزم.<br />
هیهات که فرزند، شیرین‏ترین مطاع دنیاست! چاقو را به دست می‏گیری و بهار زندگی‏ات را نشانه می‏روی. قضا و قدر، دست بر کف حسرت می‏کوبند و حیران، تو را می‏نگرند.<br />
&#8230; و صدایی از ملکوت می‏آید: «رها کن ابراهیم. تو تکلیفت را انجام دادی و خداوند، محسنین را اجری نیکو خواهد داد».</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asemanian.org/fa/archives/1200.htm/feed</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>فتوبلاگ:به یاد شهدای عرفه</title>
		<link>http://asemanian.org/fa/archives/1195.htm</link>
		<comments>http://asemanian.org/fa/archives/1195.htm#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 25 Nov 2009 20:54:51 +0000</pubDate>
		<dc:creator>yare1</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[فوتوبلاگ]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asemanian.com/fa/?p=1195</guid>
		<description><![CDATA[
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://i19.tinypic.com/6pu421w.jpg"><img class="alignnone" src="http://i19.tinypic.com/6pu421w.jpg" alt="" width="233" height="275" /></a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asemanian.org/fa/archives/1195.htm/feed</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>زائری بارانیم&#8230;</title>
		<link>http://asemanian.org/fa/archives/1190.htm</link>
		<comments>http://asemanian.org/fa/archives/1190.htm#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 29 Oct 2009 10:07:16 +0000</pubDate>
		<dc:creator>yare1</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[صفحه اصلی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asemanian.com/fa/?p=1190</guid>
		<description><![CDATA[زائری بارانی ام آقا به دادم میرسی؟&#8230;&#8230;بی پناهم خسته ام تنها به دادم می رسی؟
گرچه آهو نیستم اما پر از دلتنگی ام &#8230;..ضامن چشمان آهوها به دادم می رسی؟
از کبوترها که می پرسم نشانم میدهند&#8230;&#8230;گنبد و گلدسته هایت را به دادم میرسی؟
ماهی افتاده بر خاکم لبالب تشنگی&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;پهنه آبی ترین دریا به دادم می رسی؟
ماه نـوراین [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;">زائری بارانی ام آقا به دادم میرسی؟&#8230;&#8230;بی پناهم خسته ام تنها به دادم می رسی؟</p>
<p style="text-align: center;">گرچه آهو نیستم اما پر از دلتنگی ام &#8230;..ضامن چشمان آهوها به دادم می رسی؟</p>
<p style="text-align: center;">از کبوترها که می پرسم نشانم میدهند&#8230;&#8230;گنبد و گلدسته هایت را به دادم میرسی؟</p>
<p style="text-align: center;">ماهی افتاده بر خاکم لبالب تشنگی&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;پهنه آبی ترین دریا به دادم می رسی؟</p>
<p style="text-align: center;">ماه نـوراین شبهای سیاه عمر من &#8230;&#8230;&#8230;..ماه من ای ماه من آیا به دادم میرسی؟</p>
<p style="text-align: center;">من دخیل التماسم را به چشمت بسته ام &#8230;هشتمین دردانه زهرا به دادم می رسی؟</p>
<p style="text-align: center;">باز هم مشهد مسافرها هیاهوی حرم&#8230;&#8230;&#8230;یک نفر فریاد زد آقا به دادم می رسی؟</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asemanian.org/fa/archives/1190.htm/feed</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>هشت هشت جمعه ی هشتاد و هشت</title>
		<link>http://asemanian.org/fa/archives/1185.htm</link>
		<comments>http://asemanian.org/fa/archives/1185.htm#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 29 Oct 2009 09:34:29 +0000</pubDate>
		<dc:creator>yare1</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[فوتوبلاگ]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://asemanian.com/fa/?p=1185</guid>
		<description><![CDATA[
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;"><img class="alignnone" title="88/8/8" src="http://www.atings.com/uploads/1256290281.jpg" alt="" width="207" height="279" /></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://asemanian.org/fa/archives/1185.htm/feed</wfw:commentRss>
		</item>
	</channel>
</rss>
